
فقط می بینم
قلم در دستم
در تلاطم امواج سکوت
در حریر سبز حضور می چرخم
می بالم به نور
به سرور
به کشف سجود
می اندیشم به قسم
به سکوت در هم
به امید شب
پلک می گشایم
و اشک را میهمان نور می بینم
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نهفتن تا کی
سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی
....................................
روزگاری منو دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته دیوانه ی رویی بودیم
بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
.....................................
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
....................................
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کس سر برگ من بی سر و سامان دارد
......................................
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست
نغمه ی بلبل و فریاد زغن هر دو یکیست
این ندانست که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
.....................................
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشو به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
....................................
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حالش لله وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
و آنکه از هر مژه،صد چشمه گشوده است منم
آن ز ره مانده ی سر گشته،که ناسازی بخت
ره بسر منزل وصلش ننموده است منم
آنکه پیش لب شیرین تو،ای چشمه ی نوش
آفرین گفته ودشنام شنوده است منم
آنکه خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
و آنکه یک بوسه از آن لب نربوده است منم
ایکه از چشم رهی،پای کشیدی چون اشک
آنکه چون آه بدنبال تو بوده است منم
تا خود چه باشد حاصلی،از گریه ی بی حاصلم؟
چون سایه دوراز روی تو،افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو،وای از امید باطلم
از بسکه با جان ودلم،ای جان ودل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل،بوی تو خیزد از گلم
لبریز اشکم جام کو؟آن آب آتش فام کو؟
وآن مایه ی آرام کو؟تا چاره سازد مشکلم
در کار عشقم یار دل،آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل،وز کار دنیا غافلم
در عشق ومستی داده ام،بود ونبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو،دیوانه ام یا عاقلم؟
چون اشک می لرزد دلم از موج گیسویی،رهی
با آنکه در طوفان غم،دریا دلم دریا دلم ۰۰۰رهی معیری۰۰۰
به گل گفتم دوست دارم
پژمرد
به دریا گفتم دوست دارم
خشکید
حالا به تو میگم دوست دارم
هوایه خوذتو داشته باش![]()
دلی دارد و دل داری ندارد![]()
![]()
![]()
هاتف غیبندا داد که آری بکند![]()
![]()
![]()
![]()
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب
این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو بدستم دادی
بازم از پای در انداخته ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
وز میان تیغ بما آخته ای یعنی چه
هر کس از مهره ی مهر تو بنقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه
ببین مرگ مرا در پیش که مرگم تماشایست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن..................
عشق شيرينش مرا فرهادى كرد
او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد
او بشد لیلا و ما مجنونه رویه ماهه او
قلب ویرانه مرا آباد کرد
نامه شیرینش تمامه تلخی عمرم زدود
قبل از او دنیا برایم این چنین زیبا نبود
بعد از او هم زندگی هست ولیکن تلخ تلخ
بعد از او این زندگی دیگر چه سود
با نظاره با اشاره بتو میگم که دلم عشقه تو داره
می ترسم ندونی و پیمونه ی عمرم دووم نیاره
می ترسم نخونی آخر حرف نا تموم چشمام
شایدم نداری باورگرمی حرف و نفس هام
می ترسم فکر کنی عشقم هوسه همش سرابه
عشق که توش خدا نباشه قصریه اما خرابه
می ترسم قصه ی این دل بشه افسانه ی دوران
نزار تا ابد بمونم تک و تنها تویه زندان
می ترسم صدایه قلبم نرسه به گوشه قلبت
بشم اواره به شهر و باز نگی اخرتو حرفت
تقدیم به .....